زندگی، جنگ و دیگر هیچ(Nothing, and so be it)
گزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است.
اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا ۱۹۷۰ برای این کتاب شد.
چاپ این کتاب بعد از جنگ ویتنام نه تنها برای فالاچی شهرتی جهانی به بار آورد که حتی باعث شد بسیاری از آنها که از جنگ ویتنام دفاع میکردند نیز از کرده خود پشیمان شوند. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را شاید بتوان یکی از موثرترین کتابهای ضد جنگ تاریخ دانست. کتابی که از دید بعضی شاید بهترین کتاب ضد جنگ تاریخ هم لقب بگیرد!
خرید کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ
جستجوی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ در گودریدز
معرفی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ از نگاه کاربران
چقدر حسودیم شد به خانم فالاچی! این شجاعت و جسارت کار هر کسی نیست... بودن توی صحنههای جنگ و لمسش از نزدیک با چند تا فیلم جنگی دیدن خیلی خیلی فرق داره و اینو هممون میدونیم... «و تازه متوجه شده بود که جنگ فقط روی پردههای سینما چیز جالبی است.»
نمیدونم چه واژهای رو باید بکار ببرم چون اگه بگم لذت بردم از خوندن کتاب اشتباه برداشت میشه... شجاعت و ترس، وجد و تنفر، امید و ناامیدی، معنا و پوچی، همه و همه در هم تنیدهاند!... و خیلی جاها حتا نمیتونستم تشخیص بدم که الان چه حسی دارم... یه پاراگراف اشکم رو درمیوورد و در کمال ناباوری جملههای بعدی تسکیندهنده بودن... خدایا خدایا خدایا توی این سیاره چه اتفاقایی افتاده و قراره بیفته!
بیشترین بخش کتاب دربارهی اتفاقات ویتنام بود که خب مربوط به جنگ میشه، ولی مکزیک... خدایاااا... صفحههای پایانی رو با حیرت چند بار خوندم... «فرانسوا، تو جنگ را این چنین برایم تشریح کردی: (یک بازی برای سرگرمی ژنرالها.) و طرز بازی را هم برایم گفتی: (فرو کردن مقداری تکه آهن در گوشت بدن انسان.) ولی اینجا جنگ نیست و با این وجود اینها در گوشت تو تکههای آهن را فرو میکنند. و اینهمه هلیکوپتر. یکی دوباره دارد میآید، و با پایین آمدنش، چه صدایی راه انداخته. ویت کنگها هم، روزی که ما در داکتو با هلیکوپترمان پایین میآمدیم، یا همان روزی که لیموترشهایمان را از دست دادیم، حتمن همین احساس امروز مرا داشتهاند.»
نویسنده کتاب رو در پاسخ به سوال خواهرش، الیزابتا، نوشته که روزی از او پرسیده بود: (زندگی یعنی چه؟)
«و به این ترتیب بود که کتاب را نوشتم و به تو دادم و اگر اشتباه کردم و اگر اشتباه میکنم و اگر باید اشتباه میکردم، به درک! مهم نیست.»
کاش کسی بود که دربارهی جنگ هشت سالهی کشور خودمون هم همینجوری بیطرفانه گزارشی نوشته بود و حقایقی که مطمئنن پنهان موندن رو آشکار میکرد...
از صفحهی آخر: «... من ماه را خیلی دوست داشتم و کسی را که روزی موفق شود به سراغش برود، ستایش میکردم. ولی حالا که این ماه خاکستری و تهی از همه چیز، تهی از درد و از زندگی را میبینم که بخاطر فراموش کردن اشتباهاتمان و رسواییهای اینجا و برای دور شدن از خودمان، فتحش کردهایم، یاد جملهای که تو، فرانسوا، برایم گفتی میافتم: (ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند.) و من این گلولهی سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی، و زمین نام دارد، ترجیح میدهم.»
مشاهده لینک اصلی
الان مصاحبهام با كي را براي روزنامهام فرستادم. و حالا سوار يك تاكسي ميشوم و به گوواپ ميروم تا او را پيدا كنم. آيا او مرا خواهد شناخت؟ يك هفته گذشته و بچهها زود فراموش ميكنند. اميدوار باشم كه به پيشوازم بيايد، كه لبخند بزند، كه مرا بشناسد.
شب
كمي از در سبز رنگ گذشته بودم كه به طرف حياط پيچيدم. او آنجا نبود. بعد به خوابگاه رفتم و يكيك بچهها را نگاه كردم، آنجا هم نبود. راهبه در تراس به من پيوست و خيلي عصباني بود، بهطوري كه دايم دستهايش را تكان ميداد. ميدانم كه دلش ميخواهد بداند چرا خانمي كه آن روز همراه من بوده امروز با من نيامده. برايش گفتم كه وقت نداشتم تا خانم ترانتيآن را با خبر كنم. ولي او فرانسه نميدانست و بايد منتظر راهبه ديگري ميشديم كه فرانسه بلد بود. بالاخره آمد. كوچك، پير، مهربان.
- بفرماييد؟ ميتوانم كمكتان كنم؟ بله؟
- بله خواهر، من هشت روز پيش اينجا آمدم و ...
- بله، ميدانيم، ميدانيم.
- و در حياط، يك دختر كوچك بود ...
- دختر كوچك اينجا زياد است ...
- بله، البته ولي آن يكي ...
- اسمش چه بود؟
- نميدانم.
او با تعجب مرا نگاه كرد:
- ميتوانيد برايم بگوييد چه شكلي بود؟
- بله، البته. يك پيشبند آستين بلند داشت و در حدود سه ساله بود. مريض نبود و ...
- اينجا دختران كوچك سهسالهاي كه مريض نباشند و پيشبند آستينبلند داشته باشند زيادند. نميتوانيد بهتر بگوييد؟
- يك صورت گرد داشت و بيحركت نشسته بود آنجا، در حياط، روي سنگ نشسته بود و ...
- نميتوانيد بهتر توضيح بدهيد؟
- نه خواهر، نميتوانم. ولي اگر او را ببينم خواهم شناخت. و ميدانم كه او هم مرا خواهد شناخت. خواهش ميكنم كمكم كنيد تا پيدايش كنم.
- بله، سعي ميكنم، بله.
شروع كرديم به گشتن. اول حياط را و بعد يكيك خوابگاهها را. كار وحشتناكي بود چون راهبه براي آرام كردن من بچههاي ديگري را نشانم ميداد و مخصوصا روي يك نفر خيلي اصرار كرد چون موهايش قهوهاي بود و چشمانش عسلي رنگ و گفت كه چهقدر يك ويتنامي با موهاي قهوهاي و چشمان عسلي كمياب است. و چنان صحبت ميكرد كه گويي راجع به اسبي حرف ميزد كه مفاصل محكمي دارد و در همه مسابقهها برنده ميشود.
دخترك مو قهوهاي و چشم عسلي چنان به من خيره شده بود كه انگار ميگفت: @چرا مرا انتخاب نميكني؟ هان؟ چرا؟@
ولي من او را ميخواستم و داشتم از پيدا كردنش نااميد ميشدم و تصميم گرفتم جست و جو را براي وقت ديگري بگذارم كه ناگهان راهبه به يادش آمد كه شش روز پيش چند بچه را به پرورشگاه گيادين منتقل كردهاند، چون آن بچهها امراض بخصوصي داشتند. او گفت: @بله، حالا كه بيشتر فكر ميكنم يادم ميآيد كه در بين آنها دختري بود كه با تعريفهايي كه شما ميكنيد شباهت داشت. ولي اگر اشتباه نكنم، او كور بود. بله كاملا كور بود خانم.@
من يك لحظه ساكت و بيحركت ماندم، و بعد از راهبه تشكر كردم و بهطرف در رفتم، خارج شدم، يك تاكسي صدا زدم، تاكسي ايستاد، سوارش شدم و بدون اضافه كردن كلمهاي به راه افتادم. بدون آنكه بپرسم @كدام پرورشگاه گيادين؟@
و حالا حاضرم هزار بار ترس، مثل ترسي كه از رفتن به خهسان به من دست داد، هزار گلوله، مثل گلولههايي كه در هوئه به من اصابت نكردند، هزار محروميت، تمام محروميتها، تمام خطرها، تمام وحشتهايي را كه در ويتنام شاهد بودم و بالاخره، چه ميدانم، هرچه را كه هست و نيست بدهم تا فقط بتوانم يك جمله را بر زبان بياورم: @كدام پرورشگاه گيادين؟@
و اين جمله را نگفتم.
بدون آنكه آن را گفته باشم، اينجا هستم، و روي ميز كوچكي خم شدهام و مبهوت شبي هستم كه تمام ندارد. جنگ، به يك درد ميخورد: خودمان را براي خودمان آشكار ميكند.
مشاهده لینک اصلی
تحت تاثیر قرار دادن
مشاهده لینک اصلی
پانچ خوب در معده، در سبک مستقیم، خام، بدون زور از Fallaci. یک صفحه داستان برای خواندن.
مشاهده لینک اصلی
شدید، لمس، عمیق. هنگامی که Fallaci هنوز خوب نوشت.
مشاهده لینک اصلی
یکی دیگر از کتاب های مورد علاقه شگفت انگیز
مشاهده لینک اصلی
یک کتاب شگفت انگیز.
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ
گزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است.
اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا ۱۹۷۰ برای این کتاب شد.
چاپ این کتاب بعد از جنگ ویتنام نه تنها برای فالاچی شهرتی جهانی به بار آورد که حتی باعث شد بسیاری از آنها که از جنگ ویتنام دفاع میکردند نیز از کرده خود پشیمان شوند. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را شاید بتوان یکی از موثرترین کتابهای ضد جنگ تاریخ دانست. کتابی که از دید بعضی شاید بهترین کتاب ضد جنگ تاریخ هم لقب بگیرد!
خرید کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ
جستجوی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ در گودریدز
نمیدونم چه واژهای رو باید بکار ببرم چون اگه بگم لذت بردم از خوندن کتاب اشتباه برداشت میشه... شجاعت و ترس، وجد و تنفر، امید و ناامیدی، معنا و پوچی، همه و همه در هم تنیدهاند!... و خیلی جاها حتا نمیتونستم تشخیص بدم که الان چه حسی دارم... یه پاراگراف اشکم رو درمیوورد و در کمال ناباوری جملههای بعدی تسکیندهنده بودن... خدایا خدایا خدایا توی این سیاره چه اتفاقایی افتاده و قراره بیفته!
بیشترین بخش کتاب دربارهی اتفاقات ویتنام بود که خب مربوط به جنگ میشه، ولی مکزیک... خدایاااا... صفحههای پایانی رو با حیرت چند بار خوندم... «فرانسوا، تو جنگ را این چنین برایم تشریح کردی: (یک بازی برای سرگرمی ژنرالها.) و طرز بازی را هم برایم گفتی: (فرو کردن مقداری تکه آهن در گوشت بدن انسان.) ولی اینجا جنگ نیست و با این وجود اینها در گوشت تو تکههای آهن را فرو میکنند. و اینهمه هلیکوپتر. یکی دوباره دارد میآید، و با پایین آمدنش، چه صدایی راه انداخته. ویت کنگها هم، روزی که ما در داکتو با هلیکوپترمان پایین میآمدیم، یا همان روزی که لیموترشهایمان را از دست دادیم، حتمن همین احساس امروز مرا داشتهاند.»
نویسنده کتاب رو در پاسخ به سوال خواهرش، الیزابتا، نوشته که روزی از او پرسیده بود: (زندگی یعنی چه؟)
«و به این ترتیب بود که کتاب را نوشتم و به تو دادم و اگر اشتباه کردم و اگر اشتباه میکنم و اگر باید اشتباه میکردم، به درک! مهم نیست.»
کاش کسی بود که دربارهی جنگ هشت سالهی کشور خودمون هم همینجوری بیطرفانه گزارشی نوشته بود و حقایقی که مطمئنن پنهان موندن رو آشکار میکرد...
از صفحهی آخر: «... من ماه را خیلی دوست داشتم و کسی را که روزی موفق شود به سراغش برود، ستایش میکردم. ولی حالا که این ماه خاکستری و تهی از همه چیز، تهی از درد و از زندگی را میبینم که بخاطر فراموش کردن اشتباهاتمان و رسواییهای اینجا و برای دور شدن از خودمان، فتحش کردهایم، یاد جملهای که تو، فرانسوا، برایم گفتی میافتم: (ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند.) و من این گلولهی سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی، و زمین نام دارد، ترجیح میدهم.»
مشاهده لینک اصلی
الان مصاحبهام با كي را براي روزنامهام فرستادم. و حالا سوار يك تاكسي ميشوم و به گوواپ ميروم تا او را پيدا كنم. آيا او مرا خواهد شناخت؟ يك هفته گذشته و بچهها زود فراموش ميكنند. اميدوار باشم كه به پيشوازم بيايد، كه لبخند بزند، كه مرا بشناسد.
شب
كمي از در سبز رنگ گذشته بودم كه به طرف حياط پيچيدم. او آنجا نبود. بعد به خوابگاه رفتم و يكيك بچهها را نگاه كردم، آنجا هم نبود. راهبه در تراس به من پيوست و خيلي عصباني بود، بهطوري كه دايم دستهايش را تكان ميداد. ميدانم كه دلش ميخواهد بداند چرا خانمي كه آن روز همراه من بوده امروز با من نيامده. برايش گفتم كه وقت نداشتم تا خانم ترانتيآن را با خبر كنم. ولي او فرانسه نميدانست و بايد منتظر راهبه ديگري ميشديم كه فرانسه بلد بود. بالاخره آمد. كوچك، پير، مهربان.
- بفرماييد؟ ميتوانم كمكتان كنم؟ بله؟
- بله خواهر، من هشت روز پيش اينجا آمدم و ...
- بله، ميدانيم، ميدانيم.
- و در حياط، يك دختر كوچك بود ...
- دختر كوچك اينجا زياد است ...
- بله، البته ولي آن يكي ...
- اسمش چه بود؟
- نميدانم.
او با تعجب مرا نگاه كرد:
- ميتوانيد برايم بگوييد چه شكلي بود؟
- بله، البته. يك پيشبند آستين بلند داشت و در حدود سه ساله بود. مريض نبود و ...
- اينجا دختران كوچك سهسالهاي كه مريض نباشند و پيشبند آستينبلند داشته باشند زيادند. نميتوانيد بهتر بگوييد؟
- يك صورت گرد داشت و بيحركت نشسته بود آنجا، در حياط، روي سنگ نشسته بود و ...
- نميتوانيد بهتر توضيح بدهيد؟
- نه خواهر، نميتوانم. ولي اگر او را ببينم خواهم شناخت. و ميدانم كه او هم مرا خواهد شناخت. خواهش ميكنم كمكم كنيد تا پيدايش كنم.
- بله، سعي ميكنم، بله.
شروع كرديم به گشتن. اول حياط را و بعد يكيك خوابگاهها را. كار وحشتناكي بود چون راهبه براي آرام كردن من بچههاي ديگري را نشانم ميداد و مخصوصا روي يك نفر خيلي اصرار كرد چون موهايش قهوهاي بود و چشمانش عسلي رنگ و گفت كه چهقدر يك ويتنامي با موهاي قهوهاي و چشمان عسلي كمياب است. و چنان صحبت ميكرد كه گويي راجع به اسبي حرف ميزد كه مفاصل محكمي دارد و در همه مسابقهها برنده ميشود.
دخترك مو قهوهاي و چشم عسلي چنان به من خيره شده بود كه انگار ميگفت: @چرا مرا انتخاب نميكني؟ هان؟ چرا؟@
ولي من او را ميخواستم و داشتم از پيدا كردنش نااميد ميشدم و تصميم گرفتم جست و جو را براي وقت ديگري بگذارم كه ناگهان راهبه به يادش آمد كه شش روز پيش چند بچه را به پرورشگاه گيادين منتقل كردهاند، چون آن بچهها امراض بخصوصي داشتند. او گفت: @بله، حالا كه بيشتر فكر ميكنم يادم ميآيد كه در بين آنها دختري بود كه با تعريفهايي كه شما ميكنيد شباهت داشت. ولي اگر اشتباه نكنم، او كور بود. بله كاملا كور بود خانم.@
من يك لحظه ساكت و بيحركت ماندم، و بعد از راهبه تشكر كردم و بهطرف در رفتم، خارج شدم، يك تاكسي صدا زدم، تاكسي ايستاد، سوارش شدم و بدون اضافه كردن كلمهاي به راه افتادم. بدون آنكه بپرسم @كدام پرورشگاه گيادين؟@
و حالا حاضرم هزار بار ترس، مثل ترسي كه از رفتن به خهسان به من دست داد، هزار گلوله، مثل گلولههايي كه در هوئه به من اصابت نكردند، هزار محروميت، تمام محروميتها، تمام خطرها، تمام وحشتهايي را كه در ويتنام شاهد بودم و بالاخره، چه ميدانم، هرچه را كه هست و نيست بدهم تا فقط بتوانم يك جمله را بر زبان بياورم: @كدام پرورشگاه گيادين؟@
و اين جمله را نگفتم.
بدون آنكه آن را گفته باشم، اينجا هستم، و روي ميز كوچكي خم شدهام و مبهوت شبي هستم كه تمام ندارد. جنگ، به يك درد ميخورد: خودمان را براي خودمان آشكار ميكند.
مشاهده لینک اصلی
تحت تاثیر قرار دادن
مشاهده لینک اصلی
پانچ خوب در معده، در سبک مستقیم، خام، بدون زور از Fallaci. یک صفحه داستان برای خواندن.
مشاهده لینک اصلی
شدید، لمس، عمیق. هنگامی که Fallaci هنوز خوب نوشت.
مشاهده لینک اصلی
یکی دیگر از کتاب های مورد علاقه شگفت انگیز
مشاهده لینک اصلی
یک کتاب شگفت انگیز.
مشاهده لینک اصلی