بعد یکی دو ساعت، همه خسته شدند و نشستند دورش. با جاهای مختلف مجسمه ور می رفتند. پیرزنی از راه رسید. همه را کنار زد. رفت به طرف سر مجسمه. عصایش را به زمین کوبید و چند تا فحش نثار شاه و پدرش کرد. بعد، نوک عصایش را زد به چشمهای مجسمه و گفت:«ده ساله، ده سال و نه ماهه.» دوباره نوک عصا را زد به چشماش. این دفعه محکمتر، و گفت:«ذلیل مرده ده ساله زل زده به پنجرهی ما، هی نگاه میکنه!» بعد با نوک عصا اشاره کرد به پنجرهی آبی خانهی قدیمی و کهنهای که در گوشهی میدان بود.»
خرید کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان
جستجوی کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان در گودریدز
معرفی کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان
خرید کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان
جستجوی کتاب دستهایش خونی چشمهایش گریان در گودریدز