کتاب امپراطور هراس

اثر جولی اتسوکا از انتشارات کتاب کوله پشتی - مترجم: روشنک ضرابی-داستان جنگی

The debut novel from the PEN/Faulkner Award Winning Author of The Buddha in the Attic

On a sunny day in Berkeley, California, in 1942, a woman sees a sign in a post office window, returns to her home, and matter-of-factly begins to pack her familys possessions. Like thousands of other Japanese Americans they have been reclassified, virtually overnight, as enemy aliens and are about to be uprooted from their home and sent to a dusty internment camp in the Utah desert.

In this lean and devastatingly evocative first novel, Julie Otsuka tells their story from five flawlessly realized points of view and conveys the exact emotional texture of their experience: the thin-walled barracks and barbed-wire fences, the omnipresent fear and loneliness, the unheralded feats of heroism. When the Emperor Was Divine is a work of enormous power that makes a shameful episode of our history as immediate as todays headlines.


خرید کتاب امپراطور هراس
جستجوی کتاب امپراطور هراس در گودریدز

معرفی کتاب امپراطور هراس از نگاه کاربران
_
*
چه کسی در جنگ پیروز شد؟ چه کسی شکست خورد؟ دیگر مادرش نمی خواست که بداند. دیگر حوادث را دنبال نمی کرد. دیگر روزنامه نمی خواند. به بیانیه ها و اخبار رادیو گوش نمی کرد. می گفت: «هر وقت تمام شد خبرم کنید.»
گاهی در نگاه مادرش جایی در دوردست ها پدیدار می شد. پسر می دانست دارد به جایی دیگر فکر می کند؛ جایی بهتر.
_

پدرمان، پدری که هر شب، در تمام سال های جنگ به یاد داشتیم زیبا و قدرتمند بود. سریع، مطمئن و با سری بالا راه می رفت. برای مان نقاشی می کشید. آواز می خواند و همیشه می خندید. مردی که از قطار پیاده شد، از پدر پنجاه و شش ساله ما خیلی پیرتر بود. دندان های مصنوعی داشت  و هیچ مویی روی سرش نبود. وقتی در آغوشش بودیم، می توانستیم استخوان های بدنش را از روی پیراهنش حس کنیم. او برای مان نقاشی نمی کشید، با صدای لرزان و فالش آواز نمی خواند. برای مان داستان نمی گفت. بعدازظهرهای یکشنبه وقتی حوصله مان سر می رفت، وقتی کاری برای انجام نداشتیم، تکه های قوطی های کنسرو را به شاخه های کوچک و ظریف نمی بست و زیر نور، روی ملافه های سفید که بیرون پهن بودند با ما سایه بازی نمی کرد. برای مان چوب های بلندی که به پای مان وصل کنیم، درست نمی کرد.
البته مادرمان سریع به این نکته اشاره کرد که ما برای بازی با چوب پا، برای داستان و سایه بازی پشت ملافه ها، خیلی بزرگ شده ایم.
جواب می دادیم: @بله ... بله... بله، حتی برای خندیدن هم زیادی بزرگیم[email protected]
_
اولین بار بود که کتابی درمورد تاثیرات جنگ بر روی مردم ژاپن میخوندم، اون هم مهاجرین ساکن آمریکا. هر بخش کتاب از زبون این خانواده چهار نفرست و اتفاقاتی که بر اثر شروع جنگ بر سرشون میاد. بخش هایی که بالا آوردم به ترتیب درمورد مادر و پدر خانوادست. پدر که بی هیچ دلیلی و به جرم ژاپنی بودم و چشم بادامی بودن بازداشت میشه و تحت شکنجه قرار می گیره، مادری که باید در نبود شوهر، فرزودانش رو به اردوگاهها منتقل بکنه و سه سال و نیم پر از رنج و گرسنگی و خفقان رو تحمل بکنه. با شنیدن اسم جنگ بی درنگ خون و اسلحه و بمب در ذهنمون تداعی میشه ولی از تاثیرات بدتر جنگ بر افرادی که در میدان جنگ نیستن غافل میشیم. جایی از کتاب بخوبی به این شعر ژاپنی اشاره میکنه @به خاطر میخی نعلی افتاد، به خاطر نعلی اسبی افتاد، به خاطر اسبی سواری افتاد، به خاطر سواری جنگی شکست خورد، به خاطر شکستی مملکتی نابود شد و همه ی این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود[email protected]
_
کتابی کم حجم و تاثیر گذار، با ترجمه ای خوب و دلنشین. بخوانید حتما تا نفرتتان از جنگ بیش از پیش شود.

مشاهده لینک اصلی
نوشتن از مصیبت با زبان شاعرانه ....

قسمتی از کتاب
مادرمان به این نکته اشاره کرد که ما برای بازی چوب پا، برای داستان و سایه بازی پشت ملافه ها خیلی بزرگ شده ایم.
جواب می دادیم: بله حتی برای خندیدن هم زیادی بزرگیم.
صفحه 112

مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب امپراطور هراس


 کتاب اینجا در برلین
 کتاب شبح سرگردان
 کتاب حاجی مراد
 کتاب پشت صحنه
 کتاب خزه
 کتاب نسل اژدها